ادم برفی

الف : دلم می خواد یه جاده دقیقا از وسط چاردیواریم رد شه 

ب : چرا ؟

الف : اینکه وقتی منتظر یه مسافر باشی 

برای دیگران اولش قابل احترامه بعد یه مدت خنده داره .... 

ب : پس تو هم قبول داری دیوار ها خیلی آدمای پخته ای هستند ؟؟

الف : آره ... بلدند هرچی که دیدند به روشون نیارند ....

حالا تو می خوای گریه کن ...می خوای با سایه ی آباژورت برقص ... 

می خوای تو رختخواب یه جای خالی رو بغل کن ..........

اونا درک می کنند آدم یه وقتایی اصلا آدم نیست .......
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 4:41  توسط ادم برفی  | 

هیچکس واقعا به خدا معتقد نیست.

در این مورد نباید سر خود را کلاه گذاشت.

حتی مسیح هم به هنگام مرگ ، عرق بر چهره دارد.

به بیمارستانها بروید و به حکایت جنگ ها گوش دهید: سربازانی که بر پهنه ی کارزار تکه تکه می شوند، خدا را صدا نمی زنند.

آنان خدا را نمی طلبند بلکه مادرشان را می خواهند .

وقتی همه چیز خوب است، آدم به خدا معتقد است . وقتی همه چیز بد است، آدم به هیچ چیز معتقد نیست.


کریستین بوبن/ غیر منتظره




**********************************
این منم مرد تا همین دیروز ... مرد پابند آرزوهایت

مرد یک عمری کودکی کردن .... لا به لای بلند موهایت

خاطرت هست روزگارم را ...جایگاه مقدسی بودم

وزن یک عشق روی دوشم بود...من برای خودم کسی بودم

من برای خودم کسی هستم... دور و بر، خرده عشق هم کم نیست

آن که دل از تو برد هر کس هست...  بند انگشت کوچکم هم نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:19  توسط ادم برفی  | 

این بلاگ رو دوس داشتم 

خیلی 

توش بچه بودم ... بزرگ شدم 

چقدر خوندم و خونده شدم ... چقدر هیچکس نبودم و هیچ کس نبودن چقدر شیرین بود 

از روزای پر رونق این بلاگ خیلی گذشته 

تنها کسی که   سرش   یه دنیا شلوغ بوده قدر ِ خلوت رو می دونه .........

اینجا اتاق راز های منه .. اتاقی که  توش توی تم ِ سیاه  خودمو می چپوندم ......................

وقت بستنشه 

وقت ِ تنها تر از پیش شدن ..
...........

آدما راست میگن .........

من هیچ وقت سودی برای  هیچ چی نداشتم 

بدترین دوستی که میشه تصور کرد .........

فقط یه سری خاطره  ........ 

اینم ننوشتم که کسی بخونه و جای خالیم رو بفهمه 

نه بابا  

نوشتم چون احساس دین داشتم  به این صفحه .... به نوشتن 


به گریه های 5 صبح 


به کافه های 5 بعد از ظهر ....................................



اوه ..... من که هر کاری کنم از یه قدم به پرتگاه نمی تونم برگردم 


بهتره بپرم ........................


ولی تهش یه چیز برام موند ..........  یه چیز ارزشمند 


فریاد زدن آسونه 


سکوت کردن عجیبه .............


سکوت ، بی درک تعبیر ، بی انتطار توافق 


بی منت .........................


آدم که به سکوت میرسه ، عجب دنیای عجیبیه ............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 20:44  توسط ادم برفی  | 

الف : هیچ چی ازت نمی خوام ، حتی نمیحوام آزادم کنی ، فقط یه چیزو بهم بگو ، واسه چی منو 15 سال تو این اتاق زندانی کردی ....  فقط بگو  چرا ؟



ب : واسه اینکه تو زیاد حرف می زنی 



old boy شاهکار جان ووک پارک 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 13:43  توسط ادم برفی  | 

مطالب قدیمی‌تر