X
تبلیغات
ادم برفی

ادم برفی

این بلاگ رو دوس داشتم 

خیلی 

توش بچه بودم ... بزرگ شدم 

چقدر خوندم و خونده شدم ... چقدر هیچکس نبودم و هیچ کس نبودن چقدر شیرین بود 

از روزای پر رونق این بلاگ خیلی گذشته 

تنها کسی که   سرش   یه دنیا شلوغ بوده قدر ِ خلوت رو می دونه .........

اینجا اتاق راز های منه .. اتاقی که  توش توی تم ِ سیاه  خودمو می چپوندم ......................

وقت بستنشه 

وقت ِ تنها تر از پیش شدن ..
...........

آدما راست میگن .........

من هیچ وقت سودی برای  هیچ چی نداشتم 

بدترین دوستی که میشه تصور کرد .........

فقط یه سری خاطره  ........ 

اینم ننوشتم که کسی بخونه و جای خالیم رو بفهمه 

نه بابا  

نوشتم چون احساس دین داشتم  به این صفحه .... به نوشتن 


به گریه های 5 صبح 


به کافه های 5 بعد از ظهر ....................................



اوه ..... من که هر کاری کنم از یه قدم به پرتگاه نمی تونم برگردم 


بهتره بپرم ........................


ولی تهش یه چیز برام موند ..........  یه چیز ارزشمند 


فریاد زدن آسونه 


سکوت کردن عجیبه .............


سکوت ، بی درک تعبیر ، بی انتطار توافق 


بی منت .........................


آدم که به سکوت میرسه ، عجب دنیای عجیبیه ............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 20:44  توسط ادم برفی  | 

الف : هیچ چی ازت نمی خوام ، حتی نمیحوام آزادم کنی ، فقط یه چیزو بهم بگو ، واسه چی منو 15 سال تو این اتاق زندانی کردی ....  فقط بگو  چرا ؟



ب : واسه اینکه تو زیاد حرف می زنی 



old boy شاهکار جان ووک پارک 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 13:43  توسط ادم برفی  | 


جوکر(هیث لجر):من ﻳﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ . ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ بدﻫﻲ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﮐﺮﺩﻥ
ما پوﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺮﺍﺣﻴﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ ،
ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﺎﺵ برام ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ،
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻪ ﺗﻴﻎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻭ
ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻲ ﺷﺪ؟ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ منو ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ

"ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻡ" !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 17:29  توسط ادم برفی  | 



همیشه در خودم  به نبودن ها  اندیشیده ام

به اینکه  رفتن ، گریبان ِ   روزی های خوشت را خواهد گرفت

 

تنها چند ساعتی می ماند برایت  ، بی آنکه دغدغه ی  توشه ی سفر کنی

ترجیح می دهی   گوشه ای بنشینی و  آهنگ های دلخواهت را گوش کنی

 

چند ساعت مانده  به رفتن  ،  باید سرت را از این همه سوت کشیدن از خاطره ی آدم ها نجات دهی

ضبط را روشن می کنم ، 

همه چیز با سقوط داریوش شروع می شود ، سیگار روشن ، برج میلادی تاریک

سقوط ِ من در خودمه ...........

 تکرار می شود کوله بار در ذهن ِ خسته ی مردی که سفر را  نمی کشد ..........

سراغ فرهاد می رود ،  تاول های ذهنش آرام بگیرد .........

بوی عیدی  را  تا انتها کودکی می کند ، سراغ مرد ِ تنها می رود .........

هیچ آهنگی  شبیه  این، یک مسافر را از تک و تای  رفتن زخمی نمی کند

 

آهنگ ها را گوش نمی دهد ، می جود ، انگار برای آخرین بار است 

که یا دستش به ضبط می رسد یا گوشش به  صدا


دست و دلش به فریدون می رود .

بهترین  جای آهنگ  ، بدترین بغض قبل ِ رفتن را  می شکند

دیگه این قوزک ِ پا .........

اقرار ِ شاعرانه ای که هر مسافر ِ مایوس ، در دلش  با خودش می خواند

سراغ سیاوش می رود ، نیمه ی شب است و چند  ساعت دیگر مسافر

زیر ِ بار زمان می رود ، وقتی که می شنود :

مجرم ِ آزاده منم ،  تن به قضا  داده منم ،  مجری ِ درگاه  تویی .... حکم ِ سحرگاه تویی

گریه می شود ، و توی خودش  جنون می گیرد ...  از سیاوش به این سادگی ها نمی شود گذشت

دم دمای  رفتن است .... کوله باری   که بی حوصله  به زمین چسبیده ...

مردی با بوی گند ِ  باور نکردن ،    و جاده ای   بدون ِ  اعتراض


آهنگ آخر را دل دل می کند ....  تردید دارد .......

دستش به نامجو  می کشد ،  چشم هایش  به  کوروش یغمایی خیره می شود .......

قانع نمی شود .....

بی اختیار  شاعر تمام شده ِ شاهین را می گذارد و نعره می زند

به بوسه های تو در خواب ِ احتمالی ِ من ......................

.............

ضبط را خاموش می کند ، سیگار را خاموش می کند بغض را خاموش می کند ، خودش را هم ......


نیمه های صبح ، ساکش را  می گیرد ،

خیابان های تهران ، شبیه کولی ها  شده اند

 مرموز  اما آشنا

********************

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 8:36  توسط ادم برفی  | 

مطالب قدیمی‌تر