X
تبلیغات
ادم برفی




باور کن خدا هم به تماشا می نشیند وقتی دو عاشق

بی ترس ِ باران ... از آغوش ِ لیز ِ هم بالا می روند : 




عشق بازی ِ دو قاتل حرفه ای در رختخوابی پر از پوکه :






تفنگ هایت را باز کن ، کمرت نفسی بکشد 

.

.

.

انداخته ام خودم را میان بارانی ات ........

با / ران ِ تو که از دهان من ، سیر نمی شود 

تا من که پیــــــــــــــــــــــچ و ... خم میشوم در گردنه هایت 

بی تاب ترم میشوی که بی تــــــــــــــــــاب / تر شوم 


با خودم از لخت ِ تو / کنار نمی آیم ....

قفل می شوم ، تمام درها را از خیره شدنم / به تنت ... 

که پیرهنت ..........که یک دکمه ... جا مانده از قطار ......

که بین سینه هایت ، دود می شوم 

دود میکنم ... یک وجب از سرم را / که سر به سرت میگذارم 

لب میشوی حوالی ِ من 

لب / آ / لب ... زبان بریزم از خودم ....... که کام دهی

تمام کنم ...که کام دهی 

قلبم بگیرد .... تمام کنم ..........نفس ... که کــــــــــام دهی 

که بپیچم ... تمام تنت را ..سمت راست ... 

که گم کنم خورشید را پشت سینه هایت 

کسوف کند که تاریک.......... تار / ببینم ... سی ... …. نه .... سینه هایت را 

از تو هی بزرگ شوم ..... گرگ شوم ، با دعای بارانی 

که از مرکزت / به ثقل من ببارد ....

بارانی ... با / رانی ... که از تو تا تمام ِ ارابه ها ... که از من 

تا لباس هایم ... که دور شویم .... نزدیک به هم ... بِلُختیم با تخت 

شورش کنم .... با دست ِ پترس ... سمت ِ سدّی که ... نمیریزانی .........

که در تو ... فرو ... در من ...فرود .......... 

که تا سایه هایمان ... به شرم ِ دیوار ... افتاده اند ... 

گیج شوم ...کجای توام ...

نفهمم ... با دستهای خودم ... به پاهای تو / کوتاه نمی آیم 

با دست های تو ، از پاهای من ، دراز تر .... نعره میزنی .........

بریزم ... بهیزَم / با چشمهایم تنت را ... که خوب دیدن .. دریدن ...

عرق کنم از باران ِ تو ... با / ران ِ تو که در روان ِ من جا خشکانده 

عرق کنم = شُر ... باران شوی = شُر ... 

بچسبیم به هم ... شُر شُرِ ناودانی بگیریم 

بچسبیم / مثل ِ سیگار متصل به سکس .... از دهان هم ... 

کام بگیریم ... که هی تو ... که هــــــــــــــــی :

من ......... آ..... مَد .....................م 

مَدَم ............

شبیه دریا به زور ماه ... که شبها / می آید ... جزرو مدّش را 

آباژور مزاحم ِ ادامه ی شعر است ..........

خاموششان کن تا ... روشنت کنم ..........

سر از ادامه در بیاوریم / به زور ِ مطلبی که تنم به خوردت رفته است 

که عشق ... که ببازم .... قمارانده شوم .... که عشق ببازیم / تنمان را

یک جای سالم بر تن ِ دیوار نماند ... 

از بس که سایه هایمان به جان هم / می افتند 

که صبح نشود ... که هی در امتداد هم .... بکشم / موهایت را در زاویه ای 

که از چشمت تا لبم یک پلک بپرد .................... 

تمام شوم ................ که کام دهی 

باران بیاید ... روی هم بباریم ... بی آنکه هیچ کس 

بفهمد از کجا به ناکجایمان / کوچیده ایم ..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 13:13  توسط ادم برفی  | 

این جهان چه داشت جز سنگ قبر هایی


که از بی کسی مان زیر باران های اسیدی آب میرفتند


و از اسکلت ها برای مورچه ها اسطوره هایی می ساختند 


که عقلشان نمی رسید گوش های یک مورچه 


جز آغوش ملکه به هیچ بتی بدهکار نیست


من و تو به دنیا آمدیم با بلیت های یک طرفه 



سوت قطار را پشت گوش می انداختیم 


شاید از سقوطمان جا نمانیم 


سوزن بان در انبار کاه خوابیده بود 


ریل ها به جفت ِ چند ساله شان شک کردند 


آخرش افتادیم از چشم های خداوند 


با اینکه هیچ سیبی در جیبمان پنهان نکرده بودیم 


فلاش خوردیم کثیرالانتشار در داد گاه غیابی 


زمین را به پایمان بستند و محکوم شدیم به ماراتن 


در زندان های اجاره ای به شرط تملیک 


دویدیم با سایه های امدادی وقتی تمام آمبولانس ها پر از فیلم بردار بود



دویدیم و هیچ سکانسی به کات ِ خط پایان تن نداد .... 




حالا تو مانده ای برای من که چای تلخ ِ روز مرگی را با لحن ِ قند پهلویت


ماستمالی کنی 


حالا من مانده ام برای تو که از زور ِ فلسفه ، دلقکی بسازم 


تا آنقدر به ساعتت زل نزنی 


دلقکی که در نهایت گرسنگی هم 


سیب ها را در هوا می چرخاند 


اما هیچکدامش را 


در جیبش پنهان نمی کند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 22:31  توسط ادم برفی  | 

پُرم از دو راهی هایی که ابتدایش با من است 

و انتهایش آن سر ِ اتاق ....

سو میزنم ، به زور ِ چراغ قوه ای که قلبش به زور باطری 
تکلیف آینده را ، روشن میکند 

جا میزنم/ در جای کشیشی ، که هر یکشنبه 

بیشتر از خدا متنفر می شود 

طول میکشم،شب را در تخت هایی که به هر چیزی 

جز خواب آلوده اند 

دنیای من اگر به بود ِ مخاطب ، ایمان داشت 

تمام ِ افعالش ، ختم به اول شخص مفرد نمی شد 

غریبه ها خوب میدانند ، نگاهی که از خیرگی دست بر نمی دارد 

در انتظار ِ هیچ چشمی ، برای هم چشمی نیست 

و تنها تعریفت از لباس،جیب هایی می شود 

که دست هایت را شبیه یک قاتل حرفه ای ، در آن پنهان کنی 

قاتلی که از قتل خویشتن ، به زور ِ دیگرآغوشی هم دست نمی کشد

تنهایی یعنی دیوار های اتاق ، چشم بسته میدانند

قد ِسایه ای که رویشان می افتد ، از سر ِ تو زیاد تر نیست

تنهایی ،یعنی

پلک میزنم/ پَری میبینم

پلک نمی زنم ........... هوای اتاق جریان نمی گیرد

و من از تمام احتمالات 

به کودکی رسیده ام که تا پیرمرد ها ، فاصله ای ندارد ...

شبیه پارکی که صدای توپ بازی

و خوردن عصا بر روی زمین

به یکسان از او شنیده می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 5:7  توسط ادم برفی  | 





دلم گرفته است ...نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه ...


من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد


دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را میپذیرم


و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را


پرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند


میدان انقلاب ، سرزمین عجایبم شده . هند فری را به خورد ِ گوشم می دهم


و قدم میزنم ... هی میروم ...به چهار راه میخورم ... باز میروم


چقدر فرق دارم ..با دستهایی که عاشقانه میگیرند ...


با سیگار هایی که مشترک میکشند


با حرف هایی که از سر وجود ِ دیگری / در هم میپرند


تنهایی ام را بغل کرده ام .. در گودو نشسته ام و دارم خیابان ها را مرور میکنم


چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای


در حالیکه بیلبورد ها پر از عکس توست


سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اند


سخت است فرانسه خوردن در کافه های تکنفره


انزوا ، فهمیدنی نیست ... لمس کردنیست


دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که



دست کودک دو ساله ات را از شدت لطافت تشخیص ندهی


.

.


.


سخت است از سر ِ کار بیاید و با تمام خستگی تنگ به آغوشت بکشد


و تو در آغوش او حتی با خودت غریبگی کنی


بفهمی آدم ها گناه نکرده اند که با تو احساس رفاقت میکنند


مشکل از درون توست که گاهی حوصله ی خود بودن نداری


بر میگردی....


دوباره از فردوسی به انقلاب ...


دوباره همان آدم ها را میبینی که تنها صورتشان عوض شده


اما همانقدر خسته اند و تکراری


در خودت شعر میخوانی که جرات بلند سکوت کردن را نداری


در خودت کنار می آیی که جرات بر هم زدن نظم عمومی ِ این رخوت را نداری


در خودت میجنگی که باور کنی دنیا میگذرد


اما در درونت روی حرفت / مثل سنگ ایستاده ای


سخت است باور کنی این نیز میگذرد


و از دورن تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر ِ گذشتنی


سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست میشوند ...


و به سادگی روی هم دست بلند میکنند


گوشی ات را خاموش میکنی ..


میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که


به درونت اصالت ندارد


دلت از ... نمیدانم از چه ... ولی گرفته است


راه میروی ... راه می آیی


دوباره با تمام درد هایت /راه می آیی


. هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده / که بداند تو هم نیاز به باور ِ خویشتن داری


اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت / پرت نشود


کرایه ات را آماده در دستت نگه دار ...


راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله ی نشنیدن هایت را ندارند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 20:7  توسط ادم برفی  |